تبليغاتX
عاشق عشق

عاشق عشق

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.....

عمری میان ماندن و رفتن قدم زدم


عمری میان ماندن و رفتن قدم زدم



هی تو نیامدی و فقط من قدم زدم



در پای میله های جدایی گریستم

روی خطوط تیره و روشن قدم زدم



یک روح با تو بودم ویک روح با خودم

یک تن به خون نشستم ویک تن قدم زدم



با حس سرد اسلحه ای بر شقیقه ام

بر سطح تیز شیشه و آهن قدم زدم



این بیت های خسته توانی نداشتند

حتی ردیف و قافیه ام را به هم زدم



من زنده ام هنوز و یا مرده ام ، بگو

تیر خلاص را تو زدی یا خودم زدم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 10:48 AM  توسط فرشته  | 

خودت


نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت

و چشم دوخته ای تا به ناکجای خودت



بدون هیچ دلیلی به راه می افتی

سوار سایه ی تردید ، پا به پای خودت



و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی

که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت



بگیر دست خودت را که باز گم نشوی

دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت



صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید

و بازگشت به سمت خودت صدای خودت



سَر و تَه همه ی جاده ها به هم وصل است

تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت



تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی

که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت



رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته

و باز دست تکان میدهی برای خودت
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 5:17 PM  توسط فرشته  | 

دلم گرفته


دلم گرفته از این قلبها که از چوب است

از این زمانه که خوبی همیشه مصلوب است



" چه روزگار غریبی چه روزگار بدی "

به حکم عقل دچاریم و عشق مغلوب است



چگونه شاد بمانم در این غروبی که . . .

نگاهها همه مانند ابر مرطوب است



ستاره های صمیمی! در این فضای سیاه

چقدر نور شما ، نور مطلوب است !



دلم گرفته از این دوزخی که تکراری است

فقط کنار تو ای خوب ، زندگی خوب است

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 5:4 PM  توسط فرشته  |