نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت و چشم دوخته ای تا به ناکجای خودت بدون هیچ دلیلی به راه می افتی سوار سایه ی تردید ، پا به پای خودت و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت بگیر دست خودت را که باز گم نشوی دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید و بازگشت به سمت خودت صدای خودت سَر و تَه همه ی جاده ها به هم وصل است تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته و باز دست تکان میدهی برای خودت
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 5:17 PM  توسط فرشته
|
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 5:4 PM  توسط فرشته
|
نمی دانم که بی تو چیستم من؟ اگر روزی نباشی نیستم من نمی دانم که که پیش از بودن تو چگونه بی محبت زیستم من؟ تو را تا بی نهایت دوست دارم بدون عشق پاکت کیستم من؟